تبليغاتX
داستان و شعر و زبانشناسی. literature
شعر و داستان و زبانشناسی و آمو زش ربان و نرم اف. poems , story and linguistics and teaching english

privyt

 

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 11:59 AM | لینک  | 

خانم معلم وارد کلاس شد و روی صندلی خود نشست. نگاهی به کلاس انداخت و از بچه ها خواست که کتاب های اجتماعی خود را باز کنند. بچه های کلاس هم همین کار را انجام دادند. چند صفحه ای را از کتاب خواندند و خانم معلم برای آن ها توضیح داد. خانم معلم با دقت متن ها را می خواند و پیش می رفت. نزدیک های وسط ساعت بود که ناظم پشت در آمد و خانم معلم را صدا زد و خانم معلم هم با مدیر رفت و از مبصر خواست که جلوی کلاس بایستد و مواظب باشد و هر کس شلوغ کرد اسمش را بنویسد.

معلم ده دقیقه بیرون بود و وقتی برگشت با عصبانیت دید که یکی از بچه ها نیمکت خود را جلوی تخته کسیده و روی آن رفته است. با دیدین این صحنه معلم با عصبانیت سیلی محکمی به علی زد و او را از کلاس بیرون کرد و گفت که فردا بدون پدر و مادرش به کلاس نیاید. اشک از چشم های علی سرازیر شد و گفت:چشم خانم معلم و بی اختیار از کلاس بیرون رفت.

معلم گفت: وایسا بی تربیت. اون کیف آشغالتو هم با خودت ببر. بی شعور فردا بدون پدر یا مادرت بیای راهت نمیدم.

علی کیفش را برداشت و به سمت خانه راه افتاد.

معلم که سخت عصبانی شده بود گفت: یک دقیقه کلاس رو تنها میزاری میان و همه چیز رو به هم میریزن.

حسن که دیگر نمیتوانست تاب بیاورد بی اختیار ا جایش بلند شد و به سمت نیمکت علی رفت.

معلم رو به حسن کرد و گفت: حسن بشین سر جات.

حسن بی توجه به راهش ادامه داد و دستش را به کشوی علی برد و بسته ای را بیرون آورد و روی میز معلم گذاشت و گفت: خانم معلم این رو علی براتون گرفته بود و امروز خیلی خوشحال بود. همش میگفت روش نمیشه بهتون بده این رو. اینو برا تولدتون گرفته بود. اون روز که در مورد روز و ماه و سال میگفتین بهمون گفتین امروز تولدتونه علی هم توی دفترش تاریخشو نوشت تا براتون کادو بگیره. نیمکت رو هم آورده بود یک روبان بذاره و بنویسه خانم معلم روزت مبارک.

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 8:55 PM | لینک  | 

دانلود نیستی -- از یاسی

از لینک زیر:

http://www.dlparsianpix.ir/music/Yas%20-%20Nisti(www.parsianpix.ir).zip

 

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 8:0 PM | لینک  | 

در زندگی همیشه رنج هایی هست مثل رنج هایی گه از دشمنان می بریم اما جان فرسا ترین رنج ها رنج هایی است که در عین ناباوری از دوستان و کسانی که در قلب ما هستند می کشیم

این درد ها را تسکینی نیست زیرا کسانی که میبایست آن را تسکین دهند خود را دور ساخته و دیگر راهی جز درد کشیدن نیست.

زمانی که با خیال خوش خود را آماده شیرینی پس از تعریف از آن می کنی به ناگاه طوفانی آمده و به یکباره همه چیز را با خود نیست و نابود می کند و در آن فرصت و تشنه از حتی یک تصویر جز اشک چه چیز می تواند ما را تسکسن دهند.

اما درد همچون خوره به جان آدمی می افتد و سرتاپای او را فرامی گیرد و دوباره ما را به یاد بودن و نبودن مرحوم شکسپیر که از این رنج ها به خوبی آگاه است می اندازد.

شاید ما درک درستی از همان رنج طاقت فرسایی که سرتاای ما را فرامیگیرد داشته باشیم. مثل همان موقع که عزیزی را از دست می دهیم و می میرد برایمان بسی دردناک است و بدن بیجان ما را می فرسایید و همانند زنگ آهن انسان را می فرساید و جان را به مسیری می برد که هیچ موجودی را یارای گریزی از آن نیست. این رنج ها زمانی افزون می شود که ما زنده ای را از دست میدهیم و می دانیم با آن که اندکی فاصله هست دیگر برای همیشه آن را باید به دست زمان سپرد و آدم ها در برابر این حالت عکسالعمل متفاوت نشان میدهند و بد به حال کسانی که حافظه ی خود را تقویت کرده اند و توانایی فراموش ندارند. فکر می کردم آلزایمری ها می توانند آن را به دست فراموشی بسپرند اما این جزو استثنایات است و آن را راه گریزی نیست.

البته برخی اوقات به صورت مصنوعی می توان رمان هایی خواند و با آن ها گریست و از گریه لذت برد اما هر گاه رمان ها به حقیقت می پیوندند آن گاه تنها راه رفتن و رفتن است و گذر از این سرزمین وحشی و نابودگر به دنیایی است که در آن فراموشی و مطلق گرایی حاکم است آن جا که گذری نیست و تنها راه را برای ما نمایان کرده و به ما می آموزد که این بار هیچ بازگشتی نخواهد بود.

به هر حال چه می توان کرد در گذر زمان باید تسلیم زمان بود. زمانی که دیگر نه عشقی مانده و نه میل به دلباختگی تنها باید درد ها را تحمل کرد و به انتظار رهایی نهایی نشست.

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 3:6 PM | لینک  | 

oh come on

oh my dear

i want you

 

my heart is beating

just for you

 

oh come on

i want again

seeing you

 

if you dont come here

i will die

so come here soon

after my ending

 

 

 

(i will be there for you

would you be there for me too)

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 12:53 PM | لینک  | 

hello boy

this is me

love should be

the best thing

in my world

 

hello my dear

i love you

more than yesterday

oh love you

is the best love

in the world

 

 

(thank you )

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 12:42 PM | لینک  | 

صدای زنگ ساعت شماته ای به گوش می رسید. آقای زنگی مدیر کارخانه ای در میدان آزادی بود یعنی نه خود کارخانه آن جا باشد تنها دفترش آن جا بود. البته من تا حالا کارخانه را ندیده بودم ولی اتاقی را که او دفترش می خواند دیده ام، راستش دفترش زیاد شبیه دفترهایی که تا حالا دیده بودم نبود. دفتر او متفاوت بود، این دفتر فقط یک دفتر نبود بلکه همه چیز بود.

خلاصه چین و چروک های صورت آقای زنگی آن قدر زیبا بود که همه ی اهل محله های دیگر به داشتن یک چنین چین و چروک هایی غبطه می خوردند. موهای سفیدش جوانی او را نشان داده و نظریه ی تکامل داروین را به تمسخر می نشیند. و آنچه در صورتش از همه چیز جداب تر بود دهان گشادش بود که با جوش هایی که در کنار آن بود یک شب دل انگیز در کنار کهکشان راه شیری را با تمام ستاره هایش یاد آور می شود. رنگ پوست سفید اما پر از لکه های سیاهش یاد آور شیر قهوه های کافه سر کوچه را به ما القا می کند. و خلاصه دندان های بزگش که از دهانش بیرون افتاده بود به پسته ی خوشمزه ای بود که تازه هان باز کرده بود. وهمه عاشق او بودند، تمام محل عاشقش بودند مثلا سگ آقا رجب هر وقت او را می دید به رسم ادب همیشه با او شوخی می کرد و دندان هایش را به او نشان می داد و پارس می کرد ولی به بقیه که می رسید با کمال بی ادبی زبانش را در می آورد وبه نشانه تحقیر  دمش را تکان می داد.

آقای اسدی به پارک نزدیک خانه شان رفت و آنجا مردی را دید که در حال پیاده روی بود. آقای اسدی به مرد نگاهی کرد و لبخندی زد و سپس به آسمان نگاه کرد و دی اکسید کربن را به قول ما قدیمی ها و به قول جدید ها کربن دی اکسید را به درون شش هایش برد و نفسی از روی شادی و مسرت کشید." به به! عجب هوای خوبی است! تا حالا این همه لکه های سیاه رنگ در آسمان ندیده بودم. این هوا برای آدم های مسن خوبه" سپس رو به چمن کرد و با شگفتی گفت: " آه این خارها چقدر قشنگ هستند ولی حیف این باغبان های بی لیاقت اینها را وجین نکرده اند و سپس به سمت آن بوته ها رفت و گل های ارغوانی رنگ را درآورد و به کناری انداخت. گل ها به منظره این خارهای زیبا تصویری زشت داده بودند. خارها با نسیم ملایم هوا وبا ترنم صدای زیبای یک جیرجیرک و وزوز پر از کابوس دل انگیز آواز یک کلاغ و قلقلک دوست داشتنی ترین مزه دنیا یعنی تلخ یک پشه می ماند.

دوست آن مرد گفت: " این گل های کثافت رو له کن و بنداز دور که تخم های کثیفش باعث سبز شدنشون نشه، اصلا نمی دونم خدا که این همه قشنگی رو آفریده اینها چین که آفریده؟"

مرد نگاهی به ساعتش کرد و رو به آسما کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:" آه وقتشه برم میدان آزادی، کاش می تونستم بیشتر بمونم و از این  همه لذت می بردم"

مرد گفت : "اه من هم باید بروم. من کلکسیون ارزشمندی از پشه ها جمع کردم، اگه خواستی بیا و ببینشون، فعلا روز به خیر من باید بروم، کاری ندارین؟"

"نه مرسی، از آشنایی مرد خوشتیپی مثل شما خوشحال شدم"

 

 

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 5:50 PM | لینک  | 

 

دستانش را به هم گره کرد، روی تختش دراز کشید و چند صفحه ای از کتابش را خواند؛ هنوز صفحه ی دوم را شروع نکرده بود که خمیازه ای کشید و کتابش را بست. دستی روی کیفش کشید و کمی سرش را ماساژ داد و کتاب رمانی را که تازه خردیده بود ورق زد و چند سطری از آن را خواند و دوباره آن را به روی میزش انداخت. به پشت کامپیوترش رفت و آفیس را باز کرد و چند خطی را تایپ کرد.  بلند شد و از پنجره اتاقش بیرون را نگاه کرد،خیابان خلوت بود و همه جا ساکت به نظر می آمد؛ از طبقه دوم حیاط خانه روبه رویی را می توانست ببیند، آن جا را هم ور انداز کرد درخت انگور و حوض وسط حیاط را می دید، جلو تر آمد دستش را روی کاکتوس اتاقش کشید و چند لحظه ای همه ی اطراف را اسکن کرد و نگاهش را به نقطه ی سیاهی که از راه دور نزدیک می شد انداخت.

نگاهی به کتاب های درسی اش انداخت و بعد چشمانش را به سوی رمان چرخاند و بعد سی دی ها را نظاره کرد که روی آن نوشته شده بود "آموزش زبان سوم راهنمایی" بعد سرش را به خیابان دوخت دست هایش را زیر چانه اش برد و نگاهش به سوی آن نقطه ی سیاه دوخته شد.

بچه هایی با کوله پشتی نیم دایره ای که به یک طرف شانه ی شان انداخته بودند با داد و هوار از پیاده رو کنار خیابان گذشتند و با هم بلند صحبت می کردند. او نیز لبخندی زد سانه هایش را بالا انداخت و لبخند بلندی زد. نگاهی به سمت نقطه ی سیاه انداخت و حالا دیگر یک وانت را می توانست ببیند. وانت نزدیک و نزدیک تر شد و درست جلوی خانه روبروی او متوقف شد. او هم نگاهی به سوی آن ها انداخت و دید که وانت داخل حیاط رفت و در حیاط را بستند. او نگاهش را به داخل اتاق انداخت، وانت را نمی توانست ببیند ولی می دید که آن ها صندلی و کاناپه و فرش ها و یخچال و غیره با خود می بردند. بچه ی آنها توجه او را به خود جلب کرد، او بلند قد و مو طلایی بود و پیرآهن سفیدی پوشیده بود شلوار مشکی و احتمالا" کتانی را پوشیده بود. پاهایش بلند و باسن بلندی داشت و خط های قرمزی روی شلوارش از کمر تا روی کفش هایش کشیده شده بود. او مدام پنجره را نگاه می کرد، آهی کشید و موسیقی ملایمی را از ام پی ثری پلیر خود پخش کرد.

"..............دونه دونه روی ناودون  قطره ها ی سرد بارون.............. "

نگاهش را آن روز تماما" به خانه ی رو به رو انداخت، و دید همان بلند قد و مو طلایی لباس سفیدی پوشیده و پارچه ی سیاه یا مایل به آن را به کمرش بسته بود و شلوار سفیدی را نیز پوشیده است. مدام به هوای اطراف لگد  می زد و آن طور که به نظر می آمد گاهی نیز فریاد هایی می کشید اما او نمی توانست صدای بلند قد و مو طلایی را بشنود. او نگاهی از سر تعجب انداخت و رفتار او مشکوک بود.

"لب ها و موهاش که خوبه. این همن چیزیه که همیشه می خواستم. من همینو می خوام و می خوام برای همیشه با هاش باشم" او با خود گفت، نفس عمیقی کشید و  ادامه داد. "بالاخره من هم می تونم با کسی که دوسش دارم باشم و اون کسی نیست جز این همسایه ی جدیدمون. فقط باید ببینم اون هم منو می خواد یا نه ما شالا اون خودش یه پا ورزشکاره. باید یه کم جلوش مانور بدم و بعد همه چیز راست و ریست می شه."

او تا عصر مدام آن جا را نگاه می کرد و البته نفس های عمیقی هم می کشد که از سر عشق و بعضی وقت ها از روی ناچاری بود. اما او بدنش را هر دفعه به گونه ای قرار داده بود. نزدیک های شب شد و بلند قد و مو طلایی رفته بود و جایش در حیاط خالی بود . حال دو تا از اتاق های طبقه ی دوم رویشان به این سمت بود و باید دید اتاق آن بلند قد و مو طلایی رویش به کدام سمت باز می شد.

او داشت خوابش می برد که و هنوز چیزی مشخص نبود. تنها نقطهی بلند سیاهی که داشت بالا و پایین می رفت توجهش را به خود جلب کرد. نقطه به سختی تکان می خورد و بالا و پایین می رفت. برای لحظه ای ناپدید شد و بعد از نیم ساعت دوباره ظاهر شد. نور شدیدی را دید و بعد نقطه ی سیاهخ ظاهز شد و دوباره تکان های آرامی خورد و بعد تند تر و تند تر و تند تر و بعد متوقف شد. او با خود گفت "این نقطه خودشه. فدات شم ای عزیزم. دوست دارم"

او همان جا پشت پنجره خوابش برد. نزدیک های صبح بود که آماده می شد که از خانه بیرون برود. خودش را به مریضی زد و نرفت. بلند شد و دست هایش را به هم مالید و با انگشت هایش صدای تقه ی بلندی زد و به پنجره نگاه کرد. مدت زیادی منتظر بود، از لای پنجره دید که بلند قد و مو طلایی دارد بیرون می رود پس سریع آماده رفتن شد و منتظر ماند تا از نزدیک کسی را که خودش به تنهایی او را عاشق کرده بود ببیند.

روی پله ها جهید و جلوی در ماند و وانمود می کرد که دارد با گوشی اش صحبت می کند. سرش را به این طرف و آن طرف می چرخاند با ناز و ادا راه می رفت و پاهایش را ضربدری می گداشت و هنگام صحبت کردن به بدن خود تکانی می داد.

صدای تقه ی در همسایه شان همه چیز را از یادش برد و او می توانست آن نقطه ای را که عاشقش شده بود را بالا خره ببیند.در باز شد و آن نقطه بیرون آمد . او آرام گوشی خود را بست و ابروهایش بالا رفت،‌ دماغش به شدت می خارید و دهانش به اندازه یک مشت باز شده بود. سرش را چرخاند و وارونه به او نگریست. خنده ی کوتاهی کرد و بعد با دستش به سر خود زد و بعد با صدای بلند خندید. به پنجره ی خودشان نگاهی انداخت و یکی از دستانش عین حرکت باله های ماهی چرخید  . " هاه آه ................ من........... من پوه.........." دستش را به موهایش کشید و به سمت همسایه اش رفت.

"سلام من همسایتونم. نمیدونستم برامون همسایه اومده. شما جدیدا" اومدین. از آشنایی شما خوشبختم"

"من هم از آشنایی شما خوشبختم. بابام می خواست امشب بیاد خونتون. یعنی می خواست بره و با همه ی همسایه ها آشنا بشه. ما از خرم آباد اومدیم و همسایه شما شدیم." بعد دستش را به سوی او دراز کرد و به او دست داد.

او گفت "وای پس من رو بیست و چهار ساعت اولین فیلم ایرانی کردی." بعد خنده ای کرد و به پشت بلند قد مو طلایی زد.

"منظورت چیه؟"

"هیچی بی خیال؛ شوخی کردم؛ من کلاس دارم فعلا" باید برم؛ بای"

"خدا حافظ؛ اگه تونستی عصر بیا خونمون باشه"

 

 

 

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 7:3 PM | لینک  | 

 گلی از هلند ایران

          درختان تازه شکوفه داده بودند و تازه امروز روز اول بهار بود و باد ملایمی می وزید و درختان به همدیگر شاخه هایشان را نشان می دادند. خیلی عجیب بود مدتی بود گه گوشی سوت و کود پسرک دم بد نیاورده بود و به همراه شماره هایش مرده بود و جز یک تکه اسکلتش چیزی از آن باقی نمانده بود. پسر که امیدی به آن نداشت دیگر آن را همراه خود حمل نمی کرد چون آن از نظر او مرده بود. پسرک شب قبل به نمایش هملت از روی سی دی نگاه کرده بود و همراه آن می خواند. تر جمه ی آن ذهنش را چونان خاری می خلید.

بودن یا نبودن

مسئله این است

آیا بزرگواری آدمی در آن است

 که ذخم تیر فلاخن را تاب آورد

یا انکه سلاح نبرد به دست گرفته

 و با انبوهی از مشکلات بجنگد.

مردن,خفتن همین و بس

اگر خواب مرگ درد های قلب و هزاران آلام دیگر را

 که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند از میان بر می دارد

البته غایتی است که بایستی آرزومند آن بود.

مردن, خفتن و شاید خواب دیدن

پسر با اشک هایی که بر چشمانش بود همان جا بر روی صندلی خود خوابش برده بود. برای پسرک همه چیز رنگ باخته بود و معنا و مفهوم خود را از دست داده بود.

       قلهک غم انگیز به نظر می رسید, قیطریه هم دیگر در نقشه پیدا نبود.استرالیا معنا و مفهوم خود را از دست داده بود. مشهد دردناک به نظر می رسید و سمت شمال را دیگر به خاطر نمی آورد. در همان حالتی از دلریختگی به خوابی فرورفت که دوست داشت رویایی خوش در پس آن باشد. پسر امشب هیچ خوابی ندید.

        روز اول بهار بود و پسر دل پیچه ی سختی گرفته بودو مجبود بود تمام مدت در حرکت به سوی تالار اندیشه باشد. در همین حال بود که باد ملایمی شروع به آویدن کرد (امان از دست این تایپیست ما اصلاح می کنم "شروع به وزیدن" ).

         گوشی پسرک با ویبره اش رقص ملیحی زد و پس از آن بوی گل رز همه جا را پر کرده بود, پسرگ بدون تمایل دفت تا ببیند چه کسی به او فکر کرده است, که دید اس ام اس نوشته بود "سلام عیدت مبارک, امیدوارم سال خوبی داشته باشی راستی ما رو به شهرتون راه میدین" این پیام از طرف کاروانی از هلند بود. اما چه طور ممکن بود این زن و مرد با خودشان یک گل رز آورده بودندو گفته می شد این گل رز را 18 سال پیش کاشته بودند. و این پیا می گفت که این زن و مرد آین گل را با خود به قلعه ی هملت آورده بودند. این گل رز با اوفیلیا اصلا تناسبی نداشت, آخر هملت کجا و پسرک قصه ی ما کجا؟

          او اسم گل را صادق نامگذاری کرده بود, چیدن این گل شاید کوتاه مدتی باعث می شد در کنارت  بماند ولی این گل بر روی ساقه اش زیبا تر بوده باشد. پسرک با دیدن پیام به سوی قلعه شتافت تا شاید بتواند این گل شگفت انگیز را ببیند. پسرک مدتی برای تاکسی ماند اما نتوانست تاکسی بگیرد, او تنها می خواست آن گل را ببیند و بوی آن را استشمام کند همین. او پیاده به سوی قلعه به راه افتاد اما هد لحظه بر سرعت خود می افزود تا شاید در قلعه همان جایی که هملت سوگ خود را خوانده بود ملاقاتش کند.

       پسرک می خواست صاحب گل را ملاقات کند و مخ او را بزند پسرک با خود اندیشید که شاید زبان آن ها را نداند آخر آن ها هلندی حرف میزدند و شاد هم دیدن گل باعث پژمرده شدن گل می شد. در همین خول و ولا بود که پیام دیگری گوشی اش رابه لرزیدن واداشت "من رفتم دیگه, کاشکی زودتد می آمدی. داریم از شهر می ریم بیرون"

     پسرک به بالای قلعه رفت و بوی گل رز را حس می کرد, از بوی آن سر مست شده بود و تنها فکر می کرد هر لحظه آن گل کجا بوده است. پسرک دیر رسیده بود و گروه هلندی رفته بود. من که آن ها را ندیدم ام امیوارم سفر خوبی داشته باشند.

سفر به خیر ای گل زیبای رز و ای گروه هلندی امیدوارم نصف دنیا را گشته سی و سی بار لا اقل شما را ببینم.

 

1/1/1388

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 7:23 PM | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

 

ANT

 

having descended the cascade

and passed the apple's tree

then along the hills, the foodie valley

i singled stop to get the food for free

 

following the road after the feast

and jumping down the twigs of tree

then over the switzee pist, gliding glee

i stoped to like tuplil, the one sticky

 

the tulip, the lip, the end of road

being an ant, i am too tired

so let get some sleep, not to get fired

because again i might not be hired

نوشته شده توسط hamzeh در ساعت 6:26 PM | لینک  |